فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

423

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الرَّثَّايَة - [ رثي ] : مترادف ( الرثَّاءَة ) است . رَثَأَ - - رَثْأً [ رثأ ] اللبنَ : شير را غليظ كرد ، شير را ماست كرد ، - الشَّيءَ بِالشَّيءِ : چيزى را با چيزى آميخت ، - غَضَبُهُ : خشم او آرام شد . الرِّثَّة - ج رِثَث و رِثَاث [ رثّ ] : اثاث كهنه و فرسوده‌ى خانه ، مردم ناتوان و فرومايه . رَثَمَ - - رَثْماً الأَنفَ : بينى را به گونه‌اى شكست كه از آن خون روان شد . رَثِمَ - - رَثَماً الفرسُ : گوشه‌ى بينى اسب سفيد شد . الرَّثَم - سفيدى بر روى بينى اسب . الرَّثِم - اسبى كه گوشه‌ى بينى آن سفيد باشد . الرَّثْمَاء - مؤنث ( الأرْثَم ) است . الرُّثْمَة - مترادف ( الرَّثَم ) است . الرثِمَة - مؤنث ( الرَّثَم ) است . الرَّثِيئَة - [ رثأ ] : اسم است از ( رَثَأ اللَّبنَ ) ، شير ترش كه با شير تازه آميخته شده باشد . الرَّثْيَة - [ رثي ] : سستى و ناتوانى ، درد مفاصل ، گولى و ناداني . الرَّثِيَّة - [ رثي ] : سستى و ناتوانى ، ناداني و گولى . الرَّثِيث - [ رثّ ] : كهنه و فرسوده . الرَّثِيم - من الأتوف : بينى شكسته كه از آن خون روان باشد . رَجَّ - - رَجّاً [ رجّ ] : لرزيد و تكان خورد ، - هُ : آن را تكان داد . رُجَّ - رَجّاً : لرزيد و تكان خورد . رَجَا - - رَجَاءً و رَجْواً و رَجَاةً و مَرْجَاةً و رَجَاوَةً و رَجَاءَةً [ رجو ] : اميدوار شد . اين واژه ضد ( يَئِسَ ) است ، - الرجُلَ : به آن مرد اميد بست ، - الشيءَ : آرزوى آن چيز را كرد ، از آن چيز ترسيد . رَجَّى - تَرْجِيَةً [ رجو ] فلاناً : به فلانى اميدوار شد ، - الشيْءَ : به آن چيز اميد داشت . الرَّجَا - ج أَرْجَاء [ رجو ] : ناحيه ، كرانه . الرَّجَاء - [ رجو ] : مص ، آبستنى دروغين ، - ج ارْجَاء : ناحيه ، آبادى . الرَّجَاج - [ رجّ ] : « رَجَاجُ الغنمِ أو الناسِ » : گوسفندان يا مردم ناتوان و لاغر . الرُّجَاحَة - تاب كه كودكان بر روى آن نشسته و بازى كنند . الرُّجَّاحة - مترادف ( الرُّجَاحَة ) است . الرَّجَّاد - آنكه خوشه‌ى گندم را به خرمنگاه منتقل كند . الرَّجَّاز - مترادف ( الرَّاجِز ) است . الرَّجَازَة - ظرف يا پارچه‌اى كه در آن سنگ ريزند و براى موازنه‌ى بار يا هودج به طرف ديگر آن آويزند ، مركبى است بر روى شتر كه ويژه‌ى زنان است و از هودج كوچكتر است ، آنچه كه هودج را با آن زينت و آرايش كنند . الرَّجَّاس - دريا ؛ « بَحْرٌ رَجَّاسٌ » : درياى بسيار موج ، پُر صدا و طوفانى ؛ « بَعيرٌ او سَحابٌ رَجَّاسٌ » : شتر يا ابرى كه پُر سر و صدا باشد . الرَّجَّاف - بسيار لرزان ، دريا كه طوفانى باشد ، روز واپسين و رستاخيز . الرِّجَام - ديواره‌اى كه بر لب چاه بنا كنند تا چوب حامل دلو را بر آن نصب كنند ، سنگى كه با نخ بندند و آن را درون چاه اندازند تا گودى آن معلوم گردد ، تپه‌ها و زمينهاى بلند . الرِّجَامَان - دو چوبى كه بر آن قرقره‌ى چاه را آويزند . رَجَبَ - - رَجْباً منهُ : از او شرم كرد ، - هُ بِكَلامٍ سَيِّئ : به او سخن زشت و ناسزا گفت ، - رَجْباً و رُجوباً الرجُلَ : آن مرد را بزرگداشت . رَجَّبَ - تَرْجيباً هُ : از او ترسيد ، او را بزرگداشت ، - الرّجُلُ : آن مرد در ماه رجب قربانى كرد ، - النّخلةَ : زير درخت پايه قرار داد تا درخت كج نشود ، اطراف نخل را خار نهاد تا كسى به آن دست نيابد . رَجَب - ج أَرْجَاب و رُجُوب و رِجَاب : ماه هفتم از سال هجري قمري بين جُمَادى الآخِرَة و شعبان است اين ماه داراى سي روز است و بدين نام براى بزرگداشت آن در جاهليت شناخته شده است . الرُّجْبَة - دامى كه براى گرفتن شكار سازند ، پايه كه زير درخت نخل خرما قرار دهند . الرَّجَّة - [ رجّ ] : جنبيدن يا تكان خوردن ؛ « رَجَّةُ القومِ » : سر و صداى قوم كه درهم آميخته شوند . رَجَحَ - - - رُجْحَاناً و رُجُوحاً الميزانُ : ترازو مايل شد ، - الرَّأْيُ : آن رأي و نظر بر ديگران چيره شد ، - هُ : از او سنگينتر و با وقارتر شد ، - هُ بِيدِهِ : آن چيز را با دست خود سنجيد تا وزن آن را بداند ، - « رَجَاحَةً » با وقار و سنگين شد . رَجَّحَ - تَرْجيحاً هُ : بر آن چيز افزود و آن را سنگين كرد تا مايل شود ، - له : به او بيش از آنچه بايد بدهد داد . الرُّجُح - من الجِفَان : پلكهاى پُر ، - من الْكَتَائِبِ : لشكر بسيار و انبوه بگونه‌اى كه موج مىزند . رَجَدَ - - رِجَاداً : خوشه‌ى گندم را به خرمن گاه برد . الرَّجْرَاج - [ رجرج ] : نام داروئى است ؛ « رِدْفٌ رَجْرَاجٌ » : سرين و كفل كه بهنگام راه رفتن لرزد ؛ « ناسٌ رَجْرَاحٌ » : مردم پست و بىخرد . رَجْرَجَ - رَجْرَجَةً : خسته و سرگردان شد ، - هُ : آن را تكان داد و جنبانيد . الرُّجْرُج - ( ن ) : گياهى است بيابانى كه داراي برگهاى خاكسترى و شكوفه‌هاى زرد كم رنگ است . اين گياه را شتران چرا كنند و خورند . الرَّجْرَج - [ رجرج ] : آشفته و سرگردان . الرِّجْرِج - [ رجرج ] : آنچه كه از چيزى لرزد ، لُعَاب يا آب دهان . الرِّجْرِجَة - [ رجرج ] : بىخرد ، گروه انبوه و بسيار در جنگ ، آب دهان ، ته مانده‌ى آب گل آلود در حوض . رَجَزَ - - رَجْزاً : شعرى از بحر رجز سرود ، - به : براى وى شعر ارجوزه سرود .